شمارهٔ ۶۸۵
روی تو غایب از نظر گل را تماشا چون کنمچون لاله داغم بر جگر گلگشت صحرا چون کنم
مثل تو جویم هر زمان تا باشدم آرام جانبی مثل بودی در جهان مثل تو پیدا چون کنم
گیرم به لب مهری نهم کز ناله و افغان رهمدل را صبوری چون دهم جان را شکیبا چون کنم
نی بی تو برگ زیستن نی مرگ من در دست مناکنون به کار خویشتن حیرانم آیا چون کنم
حاشا که من غیر تو را سازم درون سینه جاخود گو به جای آشنا بیگانه را جا چون کنم
تن را دوا کردم طلب آسوده شد از تاب تبدارم به دل داغی عجب آن را مداوا چون کنم
گویند جامی دمبدم بیرون مده از دیده نمزین گونه کز طوفان غم شد دیده دریا چون کنم