گنج

شمارهٔ ۶۸۴

بس که شب‌ها دور ازان گل خاک بر سر می‌کنمهمچو سبزه صبحدم از خاک سر بر می‌کنم
در چمن می‌افتم از شوق رخش در پای گلدامن گل را ز خوناب جگر تر می‌کنم
چون نمی‌بینم قدش را در چمن بر یاد اومی‌روم نظاره سرو و صنوبر می‌کنم
بسته‌ام با آنکه اهل ملتم دل در بتانگرچه از خیل خلیلم کار آزر می‌کنم
درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زریعنی اکسیر وجودم خاک را زر می‌کنم
چون تو پیش آیی زبان را قوت تقریر نیستگرچه هردم صد سخن با خود مقرر می‌کنم
می‌دهی عشوه که جامی خاصه من آن توامسادگی بین کین سخن را از تو باور می‌کنم!