گنج

شمارهٔ ۶۶۶

گهر کز وصف آن لبهای شکرخند می ریزمنه گوهر بلکه شکر می فشانم قند می ریزم
دلم دریای خون آمد به رویش چشمم آن کشتیکش از ته می تراود خون دل هر چند می ریزم
نمی آید چو تو هر چند کاندر قالب فکرتز جان مانند تو صد شکل بی مانند می ریزم
همه خوبان مرا فرزند و من آن مهربان پیرمکه نقد دین و دل در پای هر فرزند می ریزم
به خون پیوند یابد هر چه برد چون تو ببریدیز دل خون بهر محکم کردن پیوند می ریزم
مده درد سرم ای پندگو کز آب و خاک منگیاه عشق می خیزد چو تخم پند می ریزم
چو نخل خامه جنبش یافت دستی پیش کن جامیکه نزل خوان مشتاقان حاجتمند می ریزم