گنج

شمارهٔ ۶۶۵

من دلخسته هر دم بهر آن نازک بدن میرمگه از رنگ قبا گاهی ز بوی پیرهن میرم
چو سایه از سرم برداشت آن سرو روان باریروم بر یاد او در سایه سرو چمن میرم
شهید عشق را جز من کسی ماتم نمی داردکه خواهد ماتم من داشتن روزی که من میرم
گر از پیراهنش یک رشته پیوند کفن بینمزنم پیراهن جان چاک و از ذوق کفن میرم
چنین کز تیشه غم سینه ام صد پاره شد آخرازان شیرین دهان با درد و داغ کوهکن میرم
رو ای همدم تو در بزم طرب با دوستان خوش زیمرا بگذار تا تنها درین بیت الحزن میرم
یکی دم نگسلد جامی دلم زان شوخ عاشق کشعجب گر با چنین دل من به مرگ خویشتن میرم