شمارهٔ ۶۵۷
بسی سوزند ازان شمع دل افروزی که من دارمولی تاثر دیگر دارد این سوزی که من دارم
مگر روز تو را شب سازم از بی مهری ای گردونکه بی آن مه ز شب کم نیست این روزی که من دارم
چه رنجاند طبیبم چون بود صد درد را مرهمز تو در سینه هر پیکان دلدوزی که من دارم
چه غم دارم ز تاریکی شبها در درون جانبدینسان آفتاب عالم افروزی که من دارم
شدم فیروز بر وصلت به رغم چرخ فیروزهکه دارد در جهان این بخت فیروزی که من دارم
من و غم های روزافزون تو کز شادی و عشرتنمی آساید این جان غم اندوزی که من دارم
شد امشب خواب وحشی رام من افغان مکن جامیمبادا رم کند مرغ نو آموزی که من دارم