گنج

شمارهٔ ۶۵۱

بادی که گذارش به سر کوی تو یابمجان باد فدایش که ازو بوی تو یابم
خاکم به ره هر که گذر سوی تو یابدچون نیست ره آنکه گذر سوی تو یابم
زیر قدمت باد سرم چون ندهد دستکش بالش راحت سر زانوی تو یابم
جز ضربت تیغ ستم و تیر جفا نیستکامی که من از ساعد و بازوی تو یابم
خواهم کنم از رشته جان بند قبایتتا دمبدمش بسته به پهلوی تو یابم
فیضی که به دل می رسد از سدره و طوبیدر سایه سرو قد دلجوی تو یابم
جامی نبرد سجده دگر جانب محرابزینسان که دلش مایل ابروی تو یابم