شمارهٔ ۶۱۹
من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایمولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم
مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدیکه تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم
بگرید زار و گوید جان ازین مشکل توان بردنجراحت های پیکان تو را با هر که بنمایم
اگر بوسیدن پای تو نتوان کاش بگذاریکه رخسار غبارآلود بر خاک رهت سایم
نشان پای من حیف است در کوی تو شادم کنبه یک وعده که از شادی نیاید بر زمین پایم
نیاید جز خیال عارضت پیش نظر چیزیچو از خواب اجل روز قیامت چشم بگشایم
ز روی مردمی یکره بگو جامی سگ ماییاگر چه آن چنان هم نیستم کین نام را شایم