شمارهٔ ۶۱۸
بیا که وصل تو را از خدای می خواهمبیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
به مهر روی تو با دیده ستاره فشاننشسته شب همه شب در نظاره ما هم
خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دلنوید دولت وصلت دهند ناگاهم
گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلفببین درازی امید و عمر کوتاهم
اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگبه بام و در فتد آتش ز شعله آهم
غلام پیر مغانم که فیض عامش ساختبه یک دو جام ز انجام کارآگاهم
مگو به عشوه کزین خاک در برو جامیکه من سگان تو را کمترین هواخواهم