گنج

شمارهٔ ۶۱۶

چو نتوانم که با آن مه نشینمبه چشم حسرتش از دور بینم
گهی کز خاک کویش دور مانممبادا جای جز زیر زمینم
نگین دولتم لعل لب توستخیال خط بر آن نقش نگینم
ز دل در دیده منزل کن که نبودتو را تاب درون آتشینم
کنم همچون مژه بر چشم خود جایخس و خاری که از کوی تو چینم
به آسایش غنودن چون توانمبلایی همچو هجران در کمینم
مگو جامی برو زین در نه آخرسگانت را غلام کمترینم