گنج

شمارهٔ ۶۱۵

خوش آنکه تو شب خواب کنی من بنشینمتا روز چراغی بنهم روی تو بینم
باشد به کمان خانه ابروی توام چشمچشمان تو ناکرده ز هر گوشه کمینم
گاهی به تصور ز لبت بوسه ربایمگاهی به تخیل ز خطت غالیه چینم
پوییدن راه تو به سر گر دهدم دستاز شادی آن پای نیاید به زمینم
با باد صبا بعد سجودت نکنم رویترسم که برد خاک درت را ز جبینم
خواهم من دلداده خود از مهر تو جان دادهر دم چه کشی خنجر بی داد به کینم
جامی مخور اندوه که جز مهر بتان نیستدین تو که من از دو جهان شاد بدینم