گنج

شمارهٔ ۶۱۳

ندارم وقت گل طاقت که بی تو روی گل بینمهمه دامان گل چینند و من دامان ز گل چینم
نشسته دوستان در پای گل من هم هوس دارمکه در پای گلی بنشانمت پیش تو بنشینم
همی روبم به مژگان راه تو باشد هواخواهیپس از خواب اجل زین خاک سازد خشت بالینم
زکات حسن خود گویند می بخشی به مسکینانببخشا اندکی جانا که من بسیار مسکینم
چو مرغ نیم بسمل می طپم از شوق تیغ توخدا را دست رحمت برگشا از بهر تسکینم
مرا جز عشق و رسوایی و قلاشی نمی بایدرو ای ناصح تو می باش آنچه می خواهی که من اینم
مگو شرح سرشک خود مکن در هر غزل جامیکزین خونابه دارد رنگ معنی های رنگینم