شمارهٔ ۶۰۸
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنمیا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
چه شود گر بگذاری که به صدگونه نیازچشم تو بوسه زنم در قدمت سرفکنم
گر مرا زهره آن نیست که بینم رخ اوباری آن چشم که بیند رخ او بوسه زنم
ور به کویش نتوانم که برم ره باریسر بر آن پای که آنجا رسد ایثار کنم
روزم از شب بتر و شب بتر از روز بودهیچ دشمن به چنین روز مبادا که منم
ای اجل زودتر شربت مرگی بچشانتا به کی خون جگر نوشم و جان چند کنم
جامیا بس که کنم درد دل خونین شرحجای آن دارد اگر خون بچکد از سخنم