شمارهٔ ۶۰۲
به ناخن سینه خود می خراشمز دل جز حرف عشقت می تراشم
بسی گمنام تر بودم ز ذرهبدینسان مهر رویت ساخت فاشم
نباشد عیش من جز یاد آن رویببین ای پندگو حسن معاشم
دو عالم گفتی ارزد ژنده فقرچنین ارزان منه نرخ قماشم
ز دیده کرده ام پر دامن از دربیا تا در قدم های تو پاشم
فتد در ساکنان سدره هر صبحخروش از ناله های دل خراشم
مرا گفتی سگ من باش جامیسگ تو گر نباشم پس چه باشم