گنج

شمارهٔ ۵۹۵

نیایم سوی تو هر چند سوزد شوق دیدارمکه با اغیار همدم دیدنت طاقت نمی آرم
تو را گر در حق یاران بود اندیشه قتلیبه حق دوستی یارا که با آن نیز هم یارم
ز شوق آن لب نوشین ز دیده تا سحر هر شبعقیق ناب می ریزم سرشک لعل می بارم
ازان لب نیم جانی عاریت دارم بیا جانابنه لب بر لبم کان عاریت را با تو بسپارم
مکوش ای عقل در اصلاح کار من که من زین پسز سودای پریرویی سر دیوانگی دارم
همی بینم به بستان سرو و قد توست می گویمهمی تابد ز گردون ماه و روی توست پندارم
سوی خود خواندم از کوی تو دل را گفت رو جامیکه من اینجا به دام عشق بدخویی گرفتارم