شمارهٔ ۵۸۸
خبر مقدم عیسی نفسی داد نسیمکه توان کرد به خاک قدمش جان تسلیم
تا شد آن ماه مسافر ز سر عشرت و نازما به صد حسرت و دردیم درین شهر مقیم
یار را با من دلخسته قدیمی عهدی ستآه اگر یار فراموش کند عهد قدیم
میل جور و ستم از خاطر آن شوخ نرفتکی رود شیوه لطف و کرم از طبع کریم
رخ پر اشک من و خاک درت آری هستبر سر کوی تو با خاک برابر زر و سیم
غبغبت را چه کنم وصف که در خوبی و لطفهست با گوی زنخدان تو سیبی به دو نیم
دست بردم که کشم زلف چو شعر سیهشگفت جامی مکش افزون قدم از حد گلیم