گنج

شمارهٔ ۵۴۲

دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاکهم خود بگوی چون نکشم آه دردناک
بیمار پرسیی بکن ای یار مهربانکافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک
آلوده کرد دامنم از خون دل سرشکواحسرتا که خاصیت این داد عشق پاک
عطر کفن ز خاک درت کردم آرزوآخر ببین که می برم این آرزو به خاک
بویت شنید غنچه و گل هم که می کنداین جامه پاره پاره و آن خرقه چاک چاک
گر پر شود جهان همه از ماه منظرانوالله لست انظر طوعا الی سواک
گفتم که جامی از غم عشق تو مرد گفتگر همچو او هزار بمیرد مرا چه باک