شمارهٔ ۵۳۵
زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاقبه لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق
تو می روی ز جهان و جهانیان فارغستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق
بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیمچو میزبان توانگر به میهمان مشتاق
به نام دلکش تو کارزوی جان من استدلم چو گوش بود گوش چون زبان مشتاق
بر این شکسته افتاده کی کنی سایههمای سدره نباشد به استخوان مشتاق
منم به خانه خود غایب از سگان درتمسافری به ملاقات دوستان مشتاق
به خوابگاه سگانت کشید جامی رختچو آن غریب که آید به خان و مان مشتاق