گنج

شمارهٔ ۵۳۱

بود عقیق سرشکی که ریزم از غم عشقبه چشم اهل محبت نگین خاتم عشق
هنوز صبح وجود از شب عدم طالعنگشته بود که بودم چو صبح همدم عشق
مزن ز گریه ما خنده کآب دیده ماترشحیست ز باران شوق و شبنم عشق
به ترک عشق خرد جهد می کند امابه جهد او نشود سست عهد محکم عشق
سپاه هوش و خرد ناگرفته راه گریزگمان مبر که شود ملک دل مسلم عشق
دلم که جای ریا بود و زرق شکر خداکه جلوه گاه بتان شد به یمن مقدم عشق
همای همت جامی خجسته فر مرغی استگشاده پر به هوای فضای عالم عشق