شمارهٔ ۵۲۹
چون تو در شهر مهی از من دلداده چه لایقکه نباشم به سر کوی تو آشفته و عاشق
آن که با روی نکو داد تو را پایه عذراچه عجب گر دهد از عشق مرا منصب وامق
گو طبیبم ز غم عشق تو پرهیز مفرماکه مزاج من بیمار به عشق است موافق
دل و جان بسته زلفت به رخت مهر چه ورزمعشق را شرط نخستین چه بود ترک علایق
جیب جان هر سحری می درم از مهر جمالتنیست جز صبح درین قصه مرا شاهد صادق
گشتم از عشق تو بیمار گذر کن به سر منکین مرض را نتوان یافت طبیبی چو تو حاذق
جامی از صدق وفا دل به نگاری ده و بگسلز حریفان ریایی و رفیقان منافق