گنج

شمارهٔ ۴۹۵

رو چو نهد به ملک دل عشق توشاه سازمشبر سر عقل صبر و دین میر سپاه سازمش
دل که به سینه گشت خون از غم پای بوس توتا برسد به کام خویش از مژه راه سازمش
طاقت خور نبینمت جا به سواد دیده کنتا پی سایه بر سرت چتر سیاه سازمش
خواهم اگر زنم دمی بی تو به عشرت و طربیاد تو بگذرد به دل مایه آه سازمش
چون به صف نعال تو از پی سجده سر نهمکفشم اگر به سر زنی افسر جاه سازمش
از چه سیم اگر دهد رخصت آبم آن ذقنمن رگ جان ز تن کشم رشته چاه سازمش
بر سر جامی ار زدی تیغ و شمردیش گنهتیغ دگر بزن که تا عذر گناه سازمش