گنج

شمارهٔ ۴۷۰

عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوسعید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس
عید مردم دیدن مه عید ما دیدار توهمچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس
پرده گفتی افکنم پس روز عید از پیش رخعید شد آن وعده را دیگر میفکن پیش و پس
صدق ما چون روشنت شد آخر ای خورشید رویهمچو صبح از مهر دل با ما برآور یک نفس
ما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصالزاغ با گل همدم و بلبل گرفتار قفس
سوخت جان من اگر آهی کشم معذور داردود خیزد لاجرم هر جا فتد آتش به خس
می رسد فریاد جامی بی رخت شبها به ماهای مه نامهربان روزی به فریادش برس