شمارهٔ ۴۶۵
رفتی و من ملازم این منزلم هنوزز آب مژه به کوی تو پا در گلم هنوز
راندی چو برق محمل خود گرم و من چو ابردر گریه و فغان ز پی محملم هنوز
بگسست چون زمام شتر رشته حیاتدست از دوال محمل تو نگسلم هنوز
ای گشته دل ز تیغ جفای توام دو نیمبا من دو دل مباش که من یک دلم هنوز
من مرغ نیم بسملم از شوق تیغ توتو تیغ ناکشیده پی بسملم هنوز
فرسود چشم غرقه به خون زیر خاک و منمستغرق مشاهه قاتلم هنوز
جامی نهاده چشم به طاق مزار خویشیعنی به شکل ابروی تو مایلم هنوز