گنج

شمارهٔ ۴۵۷

لله الحمد که بعد از سفر دور و درازمی کنم بار دگر دیده به دیدار تو باز
مژه بر هم نزنم پیش تو آری نه خوش استکه تو را چهره بود باز و مرا دیده فراز
تا شد از عشق تو سررشته کارم روشنهمچو شمعم هنری نیست به جز سوز و گداز
با وجود خم ابروی توام می خواندزاهد بی خبر از عشق به محراب نماز
لیک در شرح وفا نیست نمازی به ازینکه نهم روی ادب پیش تو بر خاک نیاز
پی به توحید برد از الف قامت توهر که ادراک حقیقت کند از حرف مجاز
جامی از شوق مقام تو نوایی که زندبهر عشاق رهی راست بود سوی حجاز