گنج

شمارهٔ ۴۵۵

عمری ست نور چشم جهان بین ماست یاربی نور مانده چشم جهان بین کجاست یار
بر خاک ره چو سایه فتادیم و هم چنانخورشید اوج کنگره کبریاست یار
دردی جداست همدم هر تار موی منتا با رقیب همدم و از من جداست یار
یک جا نکرد با من بی خان و مان مقامبا من درین مقام ندانم چراست یار
چون تیره شد ز ظلمت هجران شبم چه سودکز چهره صبح دولت اصل صفاست یار
گفتم به وعده راست نیی رنجه شد ز منیاری نباشد اینکه برنجد ز راست یار
جامی تو وصل خواستی از یار و او فراقگر عاشقی مخواه به جز آنکه خواست یار