گنج

شمارهٔ ۴۴۷

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگرما را نباشد غیر تو دل در تمنای دگر
صد خوب پیش آید مرا خاطر نیاساید مرازینها چه بگشاید مرا چون عاشقم جای دگر
نی ره مرا در خانه ای نی جای در کاشانه ایهر لحظه چون دیوانه ای گردم به صحرای دگر
بگداخت از غم جان و تن چندان نخواهم زیستنمی بین به رحمت سوی من امروز و فردای دگر
از من چه پرسی این و آن خواهی بخوان خواهی برانمحکوم فرمانم به جان نبود مرا رای دگر
ای فاخته دل می نهی بر قامت سرو سهیگویی نداری آگهی از قد و بالای دگر
جامی نخواهد از تو دل زیرا که در چین و چگلهمچون تو ای پیمان گسل نبود دلارای دگر