گنج

شمارهٔ ۴۱۵

بساط زرکش شاهی چه نقش ما داردتن برهنه ما نقش بوریا دارد
بکش ز نطع امل پاکزین عمل عیسیز گرد بالش خورشید متکا دارد
به دست راحت اقبال دهر غره مشوکه زخم سیلی ادبار در قفا دارد
به سنگ سر نه و آسوده زی ز درد سریکه بهر تاج گرانسنگ پادشا دارد
حضور دل که شه از ملک و مال جست و نیافتبه کنج مصطبه بی جست و جو گدا دارد
کسی که بر محک همتش بود زر و مسبه یک عیار چه حاجت به کیمیا دارد
به پشت پا زده جامی دو کون را و هنوزز فقر چشم خجالت به پشت پا دارد