شمارهٔ ۴۱۳
بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختندپشته پشته کشته در کوی تو بر هم ریختند
صد هزاران صورت اندر قالب حسن و جمالریختند اما ز تو مطبوع تر کم ریختند
هر چه در عالم همی بینم نمی ماند به توشکل تو گویی نه از ارکان عالم ریختند
نقشبندان گاه تصویر لب و دندان تودر دهان غنچه تر عقد شبنم ریختند
بی لب میگون تو مستان شراب لعل رااز قدح خوردند و از مژگان همان دم ریختند
سینه ریشان فراق از خاک پایت ساختندخشک دارویی که بر بالای مرهم ریختند
از دل جامی چه سان روید گیاه خرمیچون در آن ویرانه تخم محنت و غم ریختند