شمارهٔ ۴۱۲
وقت آن شد کز فلک زرین حمایل بگسلندرشته پیوند مهر از مهره گل بگسلند
حاصل این سیر دوری چون همه سرگشتگی ستزنگ های انجم از فیروزه محمل بگسلند
چون نه بر حسب مراد افتد نتایج را ظهورنسبت تاثیر فاعل را ز قابل بگسلند
سلک نظم هستی آمد عاشقان را سلسلهفرخ آن ساعت که مجنونان سلاسل بگسلند
کی تواند زد دل اندر دامن مقصود چنگگرنه عقل و وهم چنگ از دامن دل بگسلند
گرنه در قطع موانع تیز باشد تیغ عشقرهروان امید از قطع منازل بگسلند
بگذرد مرغ دل جامی ازین سبز آشیانگر زبان همتش بند شواغل بگسلند