شمارهٔ ۳۹۷
یار کز ساعد آستین بر زدبهر تاراج عقل و دین برزد
دست مهرش گرفت جیب دلمگرچه دامن به قصد کین بر زد
داغ سودا نهاد بر دل گلتا به رخ خال عنبرین بر زد
رخنه در قبله نیازم کردتا به ابروی ناز چین بر زد
نیست آن خط که خاتم جم رامور مشکین سر از نگین بر زد
سوخت عالم چو شعله آهمعلم از جان آتشین بر زد
نیست بر خاک جامی این لالهداغ او شعله از زمین بر زد