گنج

شمارهٔ ۳۸۷

آهوی چشم تو دل شیران دین بردآهو که دید کو دل شیران چنین برد
گردد ز تاب مهر تو رخشنده اختریهر پاره دل که آه به چرخ برین برد
واعظ که وصف خلد همی کرد و شرم داشتپیش لبت که نام می و انگبین برد
ندهند نیم جرعه به صد ساله زهد کیستکین قصه را به زاهد خلوت نشین برد
تابم پس از سجود رهت روی از صباترسم که خاک پای توام از جبین برد
آتش به هفت چرخ زند برق آه منگر نیم شعله زین جگر آتشین برد
جامی خیال خال تو با خود به خاک بردچون مور دانه یافت به زیر زمین برد