شمارهٔ ۳۶۵
آنچه از آتش غم با دل غمناک رودگر برآرم دم ازان دود بر افلاک رود
بنده ام پاکروی را که درین دیر کهنتا زید پاک زید چون برود پاک رود
زیر هر سنگ فتاده ست سر سرهنگیپر دلی کو که درین راه خطرناک رود
دیده را تا به زمین فرش نسازم مخرامحیف باشد ز چنین پای که بر خاک رود
لذت تیغ غمت باد بر آن کشته حرامکه نه با عهد درست و کفن چاک رود
سرفرازان جهان گردن تسلیم نهندهر کجا قصه آن حلقه فتراک رود
جامی از خط خوشش پاک مکن لوح ضمیرکین نه حرفی ست که از صفحه ادراک رود