گنج

شمارهٔ ۳۶۴

نشکسته دلی ز هجر کی از دیده خون روداز شیشه تا درست بود باده چون رود
از کشتگان به کوی تو شد سیل خون روانمپسند بیش ازین که به کوی تو خون رود
هرگه ز زلف سلسله بر طرف رخ نهیبس عقل ذوفنون که به قید جنون رود
آن گرمرو به عشق سزد کز کمال شوقپروانه وش به آتش سوزان درون رود
ماند به سنگ در اثر آه کوهکنگر خود نشان تیشه اش از بیستون رود
طفلان ره نشسته به امید جوی شیرعارف به جست و جوی می لاله گون رود
جامی حدیث شوق لبش گفت عاقبتآری چو جام پر شود از سر برون رود