گنج

شمارهٔ ۳۶۱

به گلگشت بهار این خاطر ناشاد نگشایدز گل بی روی تو جز ناله و فریاد نگشاید
گره شد در دلم زلفت چه گردم گرد بستانهاچو دانم کین گره از طره شمشاد نگشاید
اگر مقصود نی آزادی از سرو قدت باشدصبا بند از زبان سوسن آزاد نگشاید
چه سود از روزن جنت اگر شیرین معاذاللهز کوی خود دری در روضه فرهاد نگشاید
درآید هر که را بینی ز در یاری و غمخواریدر محنت سرای عاشقان جز باد نگشاید
مخوان زین پس به درس ای همدم از کوی خراباتمکه مشکل های عشق از خدمت استاد نگشاید
مگو جامی بدان مه کز غم خویشم رهایی دهخلاص مرغ دام افتاده از صیاد نگشاید