گنج

شمارهٔ ۳۶۰

هیچ شب بی تو دلم ناله به گردون نکشیدکه به رویم رقم از اشک جگرگون نکشید
کس حریف من میخواره نشد بی لب توکز کف ساقی چشمم قدح خون نکشید
دل چو پرگار شد از دست تو سرگشته ولیپای از دایره عشق تو بیرون نکشید
کوه را یافت هم آواز خود اندر غم ازانکوهکن بار دل خویش به هامون نکشید
جان که من می کنم از هجر تو فرهاد نکندآنچه من می کشم از عشق تو مجنون نکشید
می کشد دل سوی دل ای که دلم جز سوی تونکشیده ست تو را دل سوی من چون نکشید
مدعی نکته سنجیده جامی نشنیدطبع موزون چو نبودش سوی موزون نکشید