شمارهٔ ۳۶
برکش ای صوفی ز سر این خرقه سالوس راجام می بستان و بشکن شیشه ناموس را
کاسه می خور که خواهد کاسه سر خاک خوردبود نقش کاسه زر این سخن کاووس را
حسن رعنایان ز جعد عنبرافشان جلوه یافتزیب و فر آری ز پر خود بود طاووس را
رنج بی حاصل مبین در نبض عاشق ای طبیبنیست دستی بر مریض عشق جالینوس را
چند تابد مه فراز چرخ بنما روی خویشبرفروز از نو چراغی این کهن فانوس را
صیت عشقت کی نهان ماند که ما سوداییانبر سر بازار رسوایی زدیم این کوس را
دستبوس دوست جامی برنمی آید ز دستپای در راه طلب نه دولت پابوس را