شمارهٔ ۳۵۱
هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شودرام گردد با من و آرام جان من شود
استخوانی شد تنم از لاغری وان هم خوش استگر سگش را میل سوی استخوان من شود
این چنین جولان کنان کان شهسوار آمد برونجای آن دارد که باز از کف عنان من شود
آتش افکن در من ای آه و سراپایم بسوزباشد آن مه واقف سوز نهان من شود
زان لب شیرین تکلم یک سخن گر بشنومتا قیامت آن سخن ورد زبان من شود
گر سگ خود خواندم آن آهوی مردم شکارشیر گردون خواهد از کمتر سگان من شود
گفتمش جامی به پابوس سگانت کی رسدگفت آن روزی که خاک آستان من شود