گنج

شمارهٔ ۳۳

چند بوسم دست و پا پیک دیار یار رافرخ آن ساعت که یابم دولت دیدار را
یار اگر طعن فرامش کاریم زد باک نیستزانکه با یادش فرامش کرده ام اغیار را
خواندمی طومار غم بی او ولی چون شد مرانامه اش تعویذ جان طی کردم آن طومار را
دیده ام آزار ازان رخ دور می خواهم دلمتا دهد بیرون به شرح دوری آن آزار را
لیک نازک باشد آن خاطر ندانم چون کنمدرج در گفتار کم درد دل بسیار را
بنده جامی و دعای او که برناید ز دستخدمتی زین به دعاگویان خدمتکار را
چون مراد نامرادان آمد آن همواره بادبر مراد او مدار این گنبد دوار را