گنج

شمارهٔ ۳۱۳

یارب چه شد امروز که آن ماه نیامدجان رفت ز تن وان بت دلخواه نیامد
صد قصه پرغصه من ظلم رسیدهبردم به سر راه ولی شاه نیامد
از خاک درش بود مرا چشم غباریاین لطف جز از باد سحرگاه نیامد
از لذت تیغت چه خبر مرده دلان راچون زخم تو جز بر دل آگاه نیامد
از حسن و لطافت دل من خلعت وصفیکم دوخت که بر قد تو کوتاه نیامد
هرگز به سر خاک شهیدان نگذشتیمکز خاک شهید غم تو آه نیامد
جامی من و جام می و قلاشی و رندیچون زهد و صلاح از من گمراه نیامد