گنج

شمارهٔ ۳۰۷

لعل لبت به لطف حکایت نمی‌کندچشم خوشت نظر به عنایت نمی‌کند
صد بار بیش پیش تو گفتیم درد دلدردا که در دل تو سرایت نمی‌کند
دل با سگ تو شرح دهد قصه رقیباز دوستان به غیر شکایت نمی‌کند
با شیخ خرقه پوش چه کارم که کار منجز پیر می‌فروش کفایت نمی‌کند
از لوح فهم واعظ خوش‌لهجه محو بههر نکته کز لب تو روایت نمی‌کند
معشوق را رعایت عاشق خوش است لیکیار من این طریقه رعایت نمی‌کند
جامی ببند لب که حریف سخن‌نیوشادراک رمز و فهم کنایت نمی‌کند