گنج

شمارهٔ ۳۰۰

تا کی آن شوخ مرا بیند و نادیده کندبشنود ناله زار من و نشنیده کند
چون بگریم بر او فاش ز من پنهانیدر رقیبان نگرد خنده دزدیده کند
بر زمینی که شود دیده نشان قدمشهر که اهل نظر آنجا قدم از دیده کند
من ندارم گله ای زان کله شانه زدههر چه با من کند آن طره ژولیده کند
بر خراشیده دلم گو مگذر زانکه مبادکش خراش دل من پای خراشیده کند
پرده زاهد سالوس برانداخته بادبا بتان چند نظربازی پوشیده کند
جامی از یار پسندیده چه رنجی حاشاکان پسندیده به جز کار پسندیده کند