شمارهٔ ۲۹۶
وه که آن سلطان به مظلومان نگاهی هم نکردوز تکبر گوش سوی دادخواهی هم نکرد
بهر پابوسی به راهش سالها بودیم خاکهرگز آن بدخو گذر بر خاک راهی هم نکرد
دل که می زد لاف صبر از ماه رویش سالهاکی تواند صبر ازو سالی که ماهی هم نکرد
هر که با روی چو زر گشت از گدایان درشمایل مالی نشد پروای جاهی هم نکرد
کیست عاشق بیدلی کز تیر باران جفاخورد صد زخم بلا بر جان و آهی هم نکرد
بر در و دیوار خود نگذاشت سایم روی زردآه کز من اعتبار برگ کاهی هم نکرد
من ندانم کز چه شد جامی چنین بی آبرویگرچه از وی نامد احسانی گناهی هم نکرد