شمارهٔ ۲۹۳
پیش تو جا نمی توانم کردوز تو خو وا نمی توانم کرد
می توانم ز خویش قطع امیدوز تو قطعا نمی توانم کرد
بی تو گفتم که صبر پیشه کنمگفتم اما نمی توانم کرد
خود کرم کن به بوسه موعودکه تقاضا نمی توانم کرد
سوختم ز آتش نهان و هنوزآشکارا نمی توانم کرد
سرو خواندم قد تو را وز شومسر به بالا نمی توانم کرد
جامی از من شکیب و صبر مجویکه من اینها نمی توانم کرد