شمارهٔ ۲۹
شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد رامااعظمه شانا ما ارفعه قدرا
ای پیکر روحانی از زلف بنه دامیدر قید تعلق کش ارواح مجرد را
من نقش خطت بستم روزی که قلم با خودمی زد رقم هستی این لوح زبرجد را
مپسند ز قتل من آزار بر آن ساعدیک تیغ زن از غمزه خون ریز چو من صد را
من زنده و تو خیزی خون دگران ریزیهر لحظه ازین غصه خواهم بکشم خود را
دردت ز ازل آید تا روز ابد پایدچون شکر گذارد کس این دولت سرمد را
در وصف خطت نو کرد آیین سخن جامیذوقی دگر است آری اشعار مجدد را