گنج

شمارهٔ ۲۷

زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب راشاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را
از در مسجد درآ با آن دو ابروی و ببینپشت سوی قبله رو در روی خود محراب را
پسته را تا زان دهان و لب رساند دل به کامدل به تنگ آمد ازین معنی اولوالالباب را
باد شبها خاک پایت زیر سر خوابم حرامگر ندانم دولت بیدار خود این خواب را
نیست از قتل محبان غمزه ات هرگز ملولکی ملالت خیزد از خون ریختن قصاب را
در نمی آید دلم را راحتی از هیچ باببر وی از پیکان دری بگشای فتح الباب را
نیست دلکشتر سرودی جامی از نظم خوشتوقت خوش می کن بدین دلکش سرود احباب را