گنج

شمارهٔ ۲۶۵

دلم از حلقه زلف تو شد بندز من مگسل که محکم گشت پیوند
بر آن لب خالها بس خط میفزایبلا بر جان من زین بیش مپسند
چه سود از پندگویان بیدلی راکه گیرد عالمی از حال او پند
به خدمتگاری سرو بلندتمیان صد جا گره بسته نی قند
ز بنده لاف عشقت گر گناه استگناه از بنده و عفو از خداوند
ز دست من کشی هر دم سر زلفز پای افتادم ای جان سرکشی چند
ز سگ کمتر نهی مقدار جامیولی هست او بدین مقدار خرسند