گنج

شمارهٔ ۲۶۲

شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسندماند محروم از تماشای جمال نقشبند
کور شو گو دیده خودبین که بهر آن جمالچرخ مجمر آفتاب اخگر بود انجم سپند
کی کند باور که نوشیده ست خضر آب حیاتمرده ای کز مشرب مردان نباشد بهره مند
اهل دل آیینه اند ای شکل نامطبوع خویشدیده در آیینه طعن و لعن بر آیینه چند
آن که تف بر آینه افکند چون در آینهدید روی زشت خود تف هم به روی خود فکند
پست همت را ز بالا واردی ناید فروگر شکافد سقف مسجد را به اوراد بلند
خواجه صفرایی ست زان رو تلخکام و خشک لبمانده آب شور جویان بر لب دریای قند
شانه کاری را شمارد از محاسن شیخ شهرجای آن دارد که گردد پیش رندان ریشخند
دست بگسل جامیا از رشته تسبیح زرقزانکه نتوان صید مقصودی گرفتن زین کمند