گنج

شمارهٔ ۲۵۹

رخش همت تند و ملک فقر را میدان فراخنیست از شرط ره آسودن درین فرسوده کاخ
شبوه نازکدلان نبود سلوک راه فقرسخت دشوار است بار شیشه و ره سنگلاخ
نیست ممکن ترک فقر از من که در عهد ازلبسته ام با فقر عهدی مستحیل الانفساخ
بهر آوازی ز کوس فقر یا آوازه ایگوش جان دارد دلم بر روزن کاخ صماخ
هر چه داری چون شکوفه برفشان زیرا که سنگبهر میوه می خورد از دست مشتی سفله شاخ
هر دم از عمر گرامی هست گنجی بی بدلمی رود گنجی چنین هر لحظه بر باد آخ آخ
تنگنای شهر صورت نیست جامی جای توسوی معنی رو که هست آن ملک را میدان فراخ