شمارهٔ ۲۵۱
نیست شب وصل تو مه را رواجروز نباشد به چراغ احتیاج
خاک در و سنگ جفای توامداد فراغ از هوس تخت و تاج
زین تن لاغر چه بری نقد جاناز ده ویران چه ستانی خراج
درد مبیناد طبیبی که گفتداغ جدایی نپذیرد علاج
رنجه شدی زآه و فغانم که دیدسخت دلی همچو تو نازک مزاج
چند کنی بر سر یک بوسه بحثخوش ننماید ز کریمان لجاج
عکس لبت از دل جامی نمودچون می رنگین ز درون زجاج