شمارهٔ ۲۴
شد سحر قاید اقبال من شیدا راآتش انس من جانب طور نارا
ای خوش آن آتش رخشنده کز آیینه صبحمی برد شعله آن رنگ شب یلدا را
گر نیابم ز سر کوی تو در کعبه نشاناز مژه دجله بغداد کنم بطحا را
نکهت عنبر سارا همه عالم بگرفتتا صبا شانه زد آن طره عنبرسا را
طوطی ناطقه را قوت حدیث لب توستبه حدیثی بگشا آن لب شکرخا را
بس که رفتند شهیدان غمت سوی عدملاله ها غرقه به خون می دمد آن صحرا را
جامی از عرض سخن چیست ندانم غرضتچون درین عهد کسی کم خرد این کالا را