گنج

شمارهٔ ۲۳۶

چه گویم کز فراقت چونم ای دوستجگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
به زیر پای خود کردی سرم پسترساندی پایه بر گردونم ای دوست
میان رهروان بودم فسانهز ره بردی به یک افسونم ای دوست
چنان از لعل میگون تو مستمکه فارغ از می گلگونم ای دوست
ز نقد عشق اگر خالی بود جیبچه سود از گنج افریدونم ای دوست
کمم در حشمت و جاه از سگانتولیکن در وفا افزونم ای دوست
مگو جامی سگ این آستان نیستمکن زین دایره بیرونم ای دوست